تبليغاتX
اشک انتظار

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


اشک انتظار

در فراسوي زمان به دنبال تو گشتم
اما تو را نيافتم

تو رفته بودي
بي انكه بگويي

تو تنها رفتي
ومن تنها ماندم
در تنهايي ام
سكوت را ميهمان كرده
اما
تو را نيافتم
در جنگل عشق
درختان سر به فلك كشيده را ديده
اما تو را نيافتم
دركنار امواج دريا نشستم
اب زلال و پاك بود
اما تو نبودي
در جاده ي بيكسي
به دور دستها خيره شده
تا شايد گم شده ام را بيابم
اما باز هم تورا نيافتم
به اسمان نگريستم
ستاره تو را نيافتم
تو رفته بودي
و مراتنها
در بيهوته اي رها كرده بودي
من تنها شده بودم
بي هيچ واژه اي
بي هيچ رازي

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت4:29 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

norooz.jpg

 

بنوش باده كه فصل بهار مي آيد // نويد خرمي از روزگار مي آيد


ز ابر قطره آب حيات مي بارد // ز باد نفحه مشك تتار مي آيد


براي رونق بزم معاشران لاله // گرفته جام مي خوشگوار مي آيد


ميان باغ به صد لب شكوفه مي خندد//كه سبزه مي دمد و گل ببار مي آيد


دماغ شيفتگان را بجوش مي آرد // خروش مرغ كه از مرغزار مي آيد


هزار پيرهن از شوق مي كند پاره // بگوش غنچه چو بانگ هزار مي آيد


بهر كجا كه رود مرده زنده گرداند // نسيم كز طرف جويبار مي آيد


كنون چوغنچه وگل هركجا زنده دليست // بزير سايه بيد و چنار مي آيد


كنار آب و كنار بتان غنيمت دان // كنون كه موسم بوس و كنار مي آيد


غلام دولت آنم كه مست سوي چمن // گرفته دست بتي چون نگار مي آيد


بباغ جلوه كنان گل نهاده زر بركف // ببزم شاه جهان با نثار مي آيد


جمال دنيي و دين كافتاب هر روزه // به سوي درگه او بنده وار مي آيد

 

خدايگان سلاطين كه دولت او // مدد ز حضرت پروردگار مي آيد


شهي كه مژده اقبال و كامراني او // ز اوج طارم نيلي حصار مي آيد


بروز معركه خورشيد تيغزن هردم // ز زخم تيغ تو در زينهار مي آيد


زياد نيزه آتش نهيب چون آبت // عدوي سوخته دل خاكسار مي آيد


به هرطرف كه رودرايت تونصرت وفتح//پذيره اش زيمين ويسار مي آيد


خجسته سايه چتر جهانگشاي ترا // ز همنشيني خورشيد عار مي آيد


به بندگي تو هركو نگه كند ننگش // ز نام رستم و اسفنديار مي آيد


ز گفته هاي كسان عرض مي كنم بيتي//كه عرض كردنش اينجابكارمي آيد


ز عمر برخور و دل را نويد شادي ده//كه بوي دولتت از روزگارمي آيد


هزار سال بمان كامران كه دولت تو


بدانچه راي كني كامكار مي آيد


«عبيد زاكاني»

4.jpg

سلام بر دوستان گلم عید نوروز عید باستانی ایرانیان بر تمام ایرانی ها مبارک باد

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت1:45 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي

کردند: شادي، غم، دانش عشق و باقي احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که

جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان کردند. اما

عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزي از جزيره روي

آب نمانده بود عشق تصميم گرفت  تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در

همين زمان او از ثروت با کشتي يا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

خواست.  "ثروت، مرا هم با خود مي بري؟" ثروت جواب داد: "نه نمي توانم. مقدار

زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم." عشق تصميم

گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد.  "غرور

لطفاً به من کمک کن." "نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را

خراب کني." پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد. "غم

لطفاً مرا با خود ببر." "آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم." شادي

هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق

نشد. ناگهان صدايي شنيد: " بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم." صداي يک 

بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را

بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند  ناجي به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم

از عشق بزرگتر بود  پرسيد: " چه کسي به من کمک کرد؟" دانش جواب داد: "او

زمان بود." "زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟" دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد

که: "چون  تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند."

ta.gif

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت12:42 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

 

در تنگناي غم ويران كننده ي هميشگي ام

در نوشته هاي بر جا مانده بي كسي ام

در نيستي هاي هميشه يكنواخت زندگي ام

فقط دنبال كسي ميگشتم كه براي من يك معنا داشت


آري كسي كه من اورا نه براي خودم بلكه براي دلم به زبان مي آوردم

من خود ازتنگناي بي كسي گذشته بودم وميدانستم چيست اين همه بي كسي

اما نتوانستم بر زبان آورم .كسي نپرسيد چرا ؟براي چه؟اما همه مرا مي شناختند

آري براي من چيزي جز غم نميتوانست معناي يك بي كسي را بيان كند.

اين بي كسي نبود كه مرا غمگين كرد بلكه غم بود كه مرا بي كس كرد.

اما آنقدربيكس شدم كه نتوانستم حتي به غم بگويم :چرا؟چرا؟چرا؟

با اين همه از غم چيزي فهميدم. چيزي كه حتي عشق با آن همه عظمت نتوانست

به من بفهماند و آن چيزي نبود جز فهميدن و درك بي كسي .

آيا كسي داند چيست اين بي كسي من؟

dost%20dashtan%20zibast.jpg

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت12:8 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

انتظار لغت غريبي است

لغتي که روزها يا شايدم ماهها ست

که با آن خو گرفته ام

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظارهاي فرداهاي من

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنها ئيم براي تو ..نمي دانم؟

شايد روزي بخوانند بر تو عشق مرا

ميدانم روزي خواهي آمد مي دانم

گريان نمي مانم خندانم

وجودم را سراسر از عشق تو است اي جان جانانم


...............اشك دل.............

مي خواهم اين بار از تو بگويم از تو بهترينم

دوست دارم من باشم و کاغذ و خودکار ي که فقط نام تورا بنويسد

من با تو خيلي حرف دارم به اندازه هزار سال...سالها يي که همه متعلق به توست

دلم را به ياد تو با دريا و آرزوهاي زيبايي آميخته ام

آرزوها يي که اول و آخر آن تو هستي ميخواهم باز از تو بگويم

با تو که هستم حرفهايم جوان هستند و

نوشته هايم بوي عشق و صفا مي دهد

دلم مي خواهد زمان بايستد

تا بار ديگر در تو گم شوم

مي دانم که يک روز دنيا تمام ميشه

ولي عشق تو همچنان پابر جاست

با تو که هستم گويي تمام خوبيهاي دنيا را به يکباره در کنار خود دارم

و اکنون در اين ساعت که از تو مي نويسم تا توان دارم در وصف تو هر چه بهتر و زيباتر بيان مي کنم

فقط بگويم بي تو هيچم و با تو همه چيز

اگر بخواي من مي مانم و اگر نمي خواهي مي ميرم

فقط تو با من بمان که بي تو سردم و با تو گرم

مهربونم !اين فقط ذرهاي از حرفهاي دلم است که با تمام وجودم به تو تقديم مي کنم.

4mk2808.jpg

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت9:52 قبل از ظهرتوسط مهدی | |